تبليغاتX
احساس خالی

 

    میگویم سلام.

              هیچکس جوابم را نمی دهد !

پس میگویم خداحافظ

                          شاید از سر اتفاق یک نفر دستهایش تکان بخورد....!

 

پ.ن: تمام حرفهای ناگفته ام ؛ همین سکوتی است.....که می شنوی!؟

 

از فروغ عزیزم (نفس بکش) که با حضور همیشگی خود مرهمم بوده سپاسگذارم.....

و همینطور دوستان نازنینم که گاه و بی گاه خط خطی های منو لمس می کردنند

 و منجر به رام شدن این حس سرکش می شدند .

 

شاید باید زودتر از اینها تمومش میکردم ولی......!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 3:48 توسط آیدا

 

انگار شب تولد من است!؟ 

گربه های خاکستری از ساعت صفر تا هیچ

به صرف سطل زباله میهمانند

تا با نگاهی براق در انعکاس صداهایشان

زندگیم را هاشور بزنند

پلکهایم را وزنه می گذارند

روباه سیاه کادوها چیز عجیبی نیست

روبروی کیک اندیشه هایم می ایستم

شمعها آرزوی اشتعال را گریه میکنند

به شمارشان فوت کرده ام!

- وفاتت مبارک

اگر بیست سال بمیرید٬ چهار سال بپوسید

تازه همسن می شویم

با این حساب

ده سال پیش از خودم مدفون شده ام.

 

پ.ن: نمیدانم چرا حاصل شهوتی از جنس انسانیت شدم....!

 

                                      میلاد دردی به نام آیدا مبارک.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 1:40 توسط آیدا |

 

چشم تو مال من

چشم من مال تو.

من از دریچه چشمهای تو خودم را

تو از دریچه چشمهای من خودت را

می بینی؟

به همین سادگی میشود آینه ساخت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 3:2 توسط آیدا |

 

لا به لای جیر جیر زنجره ها

در فراسوی شب ناله ای میشنوم .

چه کسی؟

کودکانم را در آغوش خواهد کشید گاهی که گریه میکنند

من سرشارم از لحظه های تلخ

و سرگذشتی که هرگز لبخند را تجربه نکرد

ما

قربانیان حماقت کسانی شدیم که ناباورانه

غرورشان را دوست دارند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 4:2 توسط آیدا |

 

تعادلم را از دست داده ام

به تازگی حرف زدن با دفترچه شعرم دچاریست ناگزیر

آیینه ها شکسته اند یا من شکسته تر!؟

حالا میپذیرم:

ته خیار تلخ است

و کاری از دست هیچ کس ساخته نیست

مثل مریضی که دکتر ها جوابش کرده اند از دست رفته ام

همین.

 

        

                             

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 1:18 توسط آیدا |

 

معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کرد

 و همه به من خندیدند .

اما هیچکس نفهمید

من خدایی را کشیده بوده که میگفتند دیدنی نیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:23 توسط آیدا |

 

بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود.

چه بی قرار بودی که زود بری از دلی که روزی بی اجازه واردش شده بودی

رفتنت را پذیرفتم

با همه بهانه های ریزو درشت

هیچ گاه نخواهم که دوباره برگردی چون غروب روزی که ترکم کردی پشت کامیونی خواندم.....

برگ از درخت خسته میشه پائیز بهانه است!

پ.ن:  این مطلب مخاطب خاص دارد.

کلنجار نوشت: اگه دیر شد چون خیلی کلنجار رفتم که نگم ولی... .

درگیر نوشت:  جای اینکه در گیر باشی درگیرش بودی.

دلخور نوشت: ...................... .

دل نوشت: نگران اشکهایم نباش از لبخندم بترس که معنایش اشکهای فردای توست... .

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 5:16 توسط آیدا

 

حرف که میزنی

من از هراس طوفان

زل میزنم به میز

به زیر سیگاری

به خودکار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند که میزنی

من

- عین هالوها -

زل میزنم به دستهایت

به ساعت مچی طلایی ات

به آستین پیراهنت

تا فرو نروم در زمین

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای

در کلمه ای انگار

در عین

در شین

در قاف

در نقطه ها.

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 2:17 توسط آیدا |

 

به چه میخندی هان؟

به چه چیز؟

به شکست دل من

یا به پیروزی خویش؟!

به چه میخندی هان؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد

یا به افسونگری چشمانت

که مرا سوخت و خاکستر کرد؟!

به چه چیز میخندی؟

به دل ساده من میخندی

که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست

یا جفایت که مرا زیر غرورت له کرد؟!

به چه میخندی هان؟

به هم آغوشی من با غم ها

یا به........

خنده دار است .

بخند..........!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 0:24 توسط آیدا |

 

به ماه نگاه میکنم تا در لحظه های تو شریک باشم. آه که چقدر بی توام!

بگذار قصه را از این جا شروع کنم از همین بی تو بودنها از همین سایه روشن

چشم های ابری ات که تا به خود می آیم باریده ای و تابیده ای و رفته ای!

بگذار از همین جا شروع کنم از خودم که شبی مهتابی برای همیشه با آخرین قطار به جنوب رفت.

خودم ‌‌‌همان رهگذر که پشت بخار های روی پنجره در شبی برفی گم شد.

گفتم خودم! راستی تازگی ها او را ندیده ای؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 0:46 توسط آیدا |

هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده
ولی فکر میکنم دلیلش گریه کردنای زیادشه!
فقط کسایی که زیاد گریه میکنن
میتونن قدر قشنگیای زندگی رو بدونن و خوب بخندن!
گریه کردن آسونه و خندیدن سخت!

Home
Email
Night Skin