میگویم سلام.
هیچکس جوابم را نمی دهد !
پس میگویم خداحافظ
شاید از سر اتفاق یک نفر دستهایش تکان بخورد....!
پ.ن: تمام حرفهای ناگفته ام ؛ همین سکوتی است.....که می شنوی!؟
از فروغ عزیزم (نفس بکش) که با حضور همیشگی خود مرهمم بوده سپاسگذارم.....
و همینطور دوستان نازنینم که گاه و بی گاه خط خطی های منو لمس می کردنند
و منجر به رام شدن این حس سرکش می شدند .
شاید باید زودتر از اینها تمومش میکردم ولی......!!!
انگار شب تولد من است!؟
گربه های خاکستری از ساعت صفر تا هیچ
به صرف سطل زباله میهمانند
تا با نگاهی براق در انعکاس صداهایشان
زندگیم را هاشور بزنند
پلکهایم را وزنه می گذارند
روباه سیاه کادوها چیز عجیبی نیست
روبروی کیک اندیشه هایم می ایستم
شمعها آرزوی اشتعال را گریه میکنند
به شمارشان فوت کرده ام!
- وفاتت مبارک
اگر بیست سال بمیرید٬ چهار سال بپوسید
تازه همسن می شویم
با این حساب
ده سال پیش از خودم مدفون شده ام.
پ.ن: نمیدانم چرا حاصل شهوتی از جنس انسانیت شدم....!
میلاد دردی به نام آیدا مبارک.
چشم تو مال من
چشم من مال تو.
من از دریچه چشمهای تو خودم را
تو از دریچه چشمهای من خودت را
می بینی؟
به همین سادگی میشود آینه ساخت.
لا به لای جیر جیر زنجره ها
در فراسوی شب ناله ای میشنوم .
چه کسی؟
کودکانم را در آغوش خواهد کشید گاهی که گریه میکنند
من سرشارم از لحظه های تلخ
و سرگذشتی که هرگز لبخند را تجربه نکرد
ما
قربانیان حماقت کسانی شدیم که ناباورانه
غرورشان را دوست دارند!
تعادلم را از دست داده ام
به تازگی حرف زدن با دفترچه شعرم دچاریست ناگزیر
آیینه ها شکسته اند یا من شکسته تر!؟
حالا میپذیرم:
ته خیار تلخ است
و کاری از دست هیچ کس ساخته نیست
مثل مریضی که دکتر ها جوابش کرده اند از دست رفته ام
همین.

معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کرد
و همه به من خندیدند .
اما هیچکس نفهمید
من خدایی را کشیده بوده که میگفتند دیدنی نیست.
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود.
چه بی قرار بودی که زود بری از دلی که روزی بی اجازه واردش شده بودی
رفتنت را پذیرفتم
با همه بهانه های ریزو درشت
هیچ گاه نخواهم که دوباره برگردی چون غروب روزی که ترکم کردی پشت کامیونی خواندم.....
برگ از درخت خسته میشه پائیز بهانه است!
پ.ن: این مطلب مخاطب خاص دارد.
کلنجار نوشت: اگه دیر شد چون خیلی کلنجار رفتم که نگم ولی... .
درگیر نوشت: جای اینکه در گیر باشی درگیرش بودی.
دلخور نوشت: ...................... .
دل نوشت: نگران اشکهایم نباش از لبخندم بترس که معنایش اشکهای فردای توست... .
حرف که میزنی
من از هراس طوفان
زل میزنم به میز
به زیر سیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند که میزنی
من
- عین هالوها -
زل میزنم به دستهایت
به ساعت مچی طلایی ات
به آستین پیراهنت
تا فرو نروم در زمین
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای
در کلمه ای انگار
در عین
در شین
در قاف
در نقطه ها.
به چه میخندی هان؟
به چه چیز؟
به شکست دل من
یا به پیروزی خویش؟!
به چه میخندی هان؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد
یا به افسونگری چشمانت
که مرا سوخت و خاکستر کرد؟!
به چه چیز میخندی؟
به دل ساده من میخندی
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست
یا جفایت که مرا زیر غرورت له کرد؟!
به چه میخندی هان؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به........
خنده دار است .
بخند..........!
به ماه نگاه میکنم تا در لحظه های تو شریک باشم. آه که چقدر بی توام!
بگذار قصه را از این جا شروع کنم از همین بی تو بودنها از همین سایه روشن
چشم های ابری ات که تا به خود می آیم باریده ای و تابیده ای و رفته ای!
بگذار از همین جا شروع کنم از خودم که شبی مهتابی برای همیشه با آخرین قطار به جنوب رفت.
خودم همان رهگذر که پشت بخار های روی پنجره در شبی برفی گم شد.
گفتم خودم! راستی تازگی ها او را ندیده ای؟